بعد بیای خونه چایی بخوری و وبلاگ بخونی با چراغ خورشیدیت حال کنی و چراغ های همسایه رو نگاه کنی و وبلاگ بخونی....
خواستم بگم خوب است
پی اس: ادیت شد. برای بهتر شدن
وقتی اومدم هیچی برام مهم نبود. اومده بودم درس بخونم و کار کنم. تمام سالهای اخیرم به روزانه ساعت ها تلاش بی فایده گذشته بود. این سال آخرش اما چیزه دیگه بود. از بیکاری می ترسیدم. می ترسیدم از یه لحظه بیکار بودن. چون فکرم به کار می افتاد و می ترسیدم. صبح ها شش می رفتم و حاضر نبودم از نه ده زودتر از شرکت بیرون بیام. رئیس فکر می کنم این موندن ها جواب مثبتی به علاقشه. همکارها فکر می کردن این دیوونه است و بین اینها چیزیه. برادره می گفت آره جون عمت کی تا این موقع سر کاره. باباهه اما بالاخره یه روز گفت با این پشت کار موفق می شی و این تایید برای مدت ها بست بود.
بعد که بیکار شدم ترسم واقعی شد. داشتم دیوونه می شدم. سیاه بود همه چی. هیچ چی هم نمی خواستم فقط می خواستم کار کنم. فقط و فقط کار کنم صبح تا شب. اما هر چی به آینده کاری تو اون جزیره فکر می کردم بیش تر می ترسیدم.
پامو که از هواپیما بعد دوازده ساعت پرواز گذاشتم زمین مستقیم رفتم دانشگاه.
تو راه اولین صحنه ها رو می دیدم. بازم برام مهم نبود فقط می خواستم بازم مشغول باشم. بازم آینده داشته باشم. اما یه چیزی عجیب بود هیچ چی غریبه نبود.
همه دانشجو بودن. بی خیال. من اما دلم می خواست همون لحظه بشینم سر کلاس و بلند نشم. سه ماه بیکاری دیوونم کرده بود. تشنه ی یادگرفتن و مشغول بودن بودم. هیچ چی دیگه نمی خواستم. نه لباسی آورده بودم نه برام مهم بود کجا باشم نه غذا مهم بود. نه پسرها .فقط می خواستم مشغول باشم و یه راهی برای آیندم روشن کنم.بازم عجیب بودم. یه چیز آشنایی بود.
اما می ترسیدم. می ترسیدم مثل مهاجرت قبلی هر روز بیدار شم و حتی سرمو نیارم بالا که اطرافمو ببینم.
یک هفته هتل بودن هیچ خوشی توش نبود. می خواستم مستقر شم که درس بخونم و بس
خونه گرفتم جایی که الکی الکی قشنگ در اومد. اما بازم مهم نبود چون حالا می تونستم شروع کنم
شروع کردم. زمستون بود. راه برگشت رو باید پیاده می اومدم. خیلی سرد بود. وقتی می اومدم اگر صدای هم خونه ها می اومد تنم می لرزید. عصبی بودم. اونقدر که با صدای جا به جا کردن وسیله هاشون بیدار می شدم و آرزوی مرگشون رو می کردم. دائم تنم با هر صدایی می لرزید
کم کم وقتی برمیگشتم خونه گریه می کردم. چون انگار بالاخره مغزم خوابیده بود. همه چی آروم شده بود. اون همه فشارهای اونجا رفته بودن.
گاهی که با کابوس بیدار می شدم می گفتم دیگه این حباب رنگی تموم شد الان که بیرونو نگاه کنم همه چی غریبه. اما این طوری هم نشد
حالا ماه ها گذشته. تنم نمی لرزه. کم کم دارم به چیزهای دیگه هم فکر می کنم. دیگه فکر نمی کنم اون قدر زندگی سخته. که باید چیزی رو به کسی اثبات کنم. البته هنوزم می دونم اینها فقط محیطه . دیگه خونه و ماشین و حقوق و سن ازدواج و بچه شده آخرین دغدغه ی ذهنیم. حالا سرمو بالا میارم. به دنیا دارم توجه می کنم.
قراره بفهمم دنیا اون قدر هم سخت نیست.
اما خوب اون حس خواستن یه راه روشن، خواستن زندگی برای اون دختر که توی زمستون راه می رفت گریه می کرد انقدر زیاد بود انقدر زیاد بود انقدر زیاد بود انقدر زیاد بود که دلم براش تنگ شده.
خوشجالی رو نمی تونم حس کنم. هنوز یاد نگرفتم. اما در اون زمان بیچاره نبودن رو کاملن حس می کردم. یه حس به همون قوی ای می خوام
دلم می خواست خیلی خیلی بیشتر خوشحال می شدم که نتیجه هام زحمت داده. اما فقط نگرانیم برطرف شد.
این هم سوژه صحبت با شرلی
همين
می خواستم جواب بدم گفت به بقیه و به خودت البته
جواب که دادم که آره به خودم کاملن پرسید یعنی می تونی یه ریسک حساب شده کنی
من گفتم در مورد آدم ها و روابط نه
گفت چرا
گفتم چون به نظرم مردم دیگه ثباتشون رو از دست دادن. بعد البته نمی دونم در مورد جزیره ی شما هنوز تجربیاتم خیلی کمه
بعد الان که داشتم صفحه رو باز می کردم دیدم من همیشه موقعی که ایمیل دانشگاه رو باز می کنم استرس دارم. بعد یادم افتاد مریمی بود می گفت طول کشید باور کنم این سوپروایزرم رو می شه باهاش راحت بود و قاطی نمی کنه. البته من که شانس سوپروایزریم کلن زیر صفره اما خوب خدایی دائم توقع دارم که آدم های دور و برمو برق بگیرشون. بهشون بربخوره. یه ایرادی در بیارن بعد یه دفعه اخلاقشون مودی بشه...
نتیجه امروز اینه که من فهمیدم که اطمینان ندارم. و اینکه باید مواظب اعتماد خودم به خودم هم باشم
ایمیل هم اومد. فی رو هم برق نگرفته. برق نمی گیره.
همش دلم می خواد تو تنهایی غرق شم این روزها. تنهایی لذت بخش هم آیا جزو نشانه های افسردگیه؟ نمی تونم به این جواب بدم
من آدم ها رو منطقی نمی خوام. آدم ها رو دو دوتا چهار تایی نمی خوام. آدم ها رو ببین و عاشق شو و اطمینان کن می خوام. برای همینه که منطقی شدم که اون قسمت دیوونه وجودم خراب نشه.
جمعه ها شده روزهای خوب. روزهایی که تو دفتر روانشناسی بشینی که بالاخره داره مساله ی حافظه رو برای من حل می کنه. امید چیزه خوبیه. وقتی شرلی بهم گفت تو خیلی به صورت لجبازی میای اینجا که زندگیت رو عوض کنی یکی از بهترین تحسین های عمرم بود.
مزرعه ها مزرعه های عزیزم
نقشه هاتو بفرست برات درست کنم
هی من می گم مرسی ممنون خودم می تونم
به خداوندی خدا رهبر من این دخترهایی هستند که دوست پسرهاشون رو زیرو رو می کنن برا تولدشون سرویس طلا بگیرن
در همین جا لازم می دونم از پدر گرامی برای این همه پیچیدگی روانی که از هر راهی میریم ریششون به ایشون می رسه تشکر کنیم
همین طور ناامیدی خودمون رو از ریخت و قیافه ی پسرهای این مملکت اعلام بداریم
همین دیگه. این اپرچ جدید بنده هم در راه فان داشتن در لحظات سخت زندگی می باشد دیگه :دی
بعد امروز كه رفتم بدو ام كم شدم اول خونه هاي كروني بود كه دوست داشتي ساعتها زل بزني بهشون بعد مزرعه هايي بود كه صاحباشون ا cاو ىي سوار بودن بعد ديكه جنكل بود و بعد دشت بود و بعد من بودم صداي برنده ها بعد من بودم و سرما و بارون
كم شده بودم و كم شدن خوبي بود اينجا همون جاييست كه مي خواستم بازم مثل هميشه همه جيز اون صوره كه قبل تر ها تصور مي كردم
كيبورد عربي رو دوست ندارم
به روانشناس معتاد شده ام.
فردا می خوام که آفتاب باشه لطفا و گرم. می خوام برم تو جنگل بدو ام. پی لیز گاد پی لیز.
دوباره این حالت های مجنون واریم زیاد شده که انگار اینجا نیستم. تو هپروتم.
انقدر نیاز دارم به یه ذره حس. غم شادی عصبانیت هر چیزی..نیاز به حس کردن دارم.
آه پس برای همینه بعضی ها می رن به خودشون آسیب می زنن که چیزی حس کنن. لال
یکی دیگش برای هفته ی پیشه که نوشته این وبلاگ رو که متعلق به سه کشور متفاوت با فرهنگ های متفاوت هست رو خوندم و تشخیص دادم تو این چهار سال حس های من بیشتر از درون منشا می گرفته تا از محیط در صورتی که من دارم دائما محیط رو سرزنش می کنم.
و اما نتیجه این که یه دفعه حس هامو احمقانه دیدمو دیگه بهشون اطمینان ندارم و حالا نیاز دارم بدون حس زندگی کنم. مثل وقتی که از رختخواب بلند می شی و می گی اوه مرسی اما باید زباله ها رو ببرم بیرون . می خوام این بی حسی رو اما باید سعی کنم این بی حسی هم عاقل تر شده باشه از قدیم. نه مثل تاثیر فیلم جیمز باند دیدن باشه که می خوای کول باشی بعدش...می دونی می خوام فقط بی حس باشه به معنای برنامه نداشتن برای آینده
می خوام از اون فاحشه ی ایرانی که برای همخوابگیش دنبال پولدارترین و خوشگلترینه دربیام. می خوام اصلن دنبای هیچ چی و هیچ کی نباشم مثل این چند روزه.می خوام ادامه دار باشه..
و البته خودمو خیلی دوست دارم برای اینکه یاد گرفتم زمین و آسمان یکی هم شدن کسی حق نداره وارد فضا و زمانی که من برای درس خوندن و کارکردن درست کردم وارد شه.